|
مردی پرنده ای را شکار کرد.پرنده به او گفت:می خواهی با من چکار کنی؟
گفت:تو را می کشم و می خورم!
پرنده گفت:من که بزرگ نیستم وتو را سیر نمی کنم.اگر از خوردن من درگذری و آزادم کنی،سه پند خوب یادت می دهم . یکی از این پند را وقتی رو دستت باشم به تو می دهم.پند دوم را زمانی که رو شاخه ی درخت قرار بگیرم و سومی را هنگامی که روی قله کوه بشینم.شکارچی قبول کرد.
بار اول که پرنده روی دست شکارچی قرار گرفت،گفت:
- برای چیزی که از دست دادی اندوه مخور.
آنگاه پرنده پرید،روی شاخه درختی نشست وگفت:
- چیزی را که وجود نداردباور نکن و راست مپندار.
سپس پرنده ،بر روی قله کوه نشست وگفت:
ای بدبخت! اگر مرا می کشتی،در معده ام گوهری می یافتی که بیست مثقال وزن داشت.
شگارچی با حسرت لب به دندان گزید و گفت:حالا پند سوم را بگو!
پرنده گفت:تو همان پندهای اول و دوم را فراموش کردی،اکنون چگونه می خواهی پند سوم را به تو بگویم؟
مرد گفت:ازکجا می دانی که فراموش کرده ام؟
پرنده پاسخ داد:مگر نگفتم برای چیزی که از دست داده ای غصه نخور؟در حالی که می بینم برای از دست دادن من ناراحتی!همین طور به تو گفتم چیزی را که وجودش امکان ندارد قبول نکن.وقتی که همه استخوان ها وگوشت و پر من بیست مثقال نمی شود،چگونه باور می کنی که در معده ام گوهری یافت می شود که بیست مثقال وزن داشته باشد؟! |